تبليغاتX
اسکیس

اسکیس

ديالکتيک تنهايي

اوکتاويو پاز

برگردان: خشايار ديهيمي

تنهايي - احساس و علم براين که انسان تنهاست، بيگانه از جهان و از خويشتن- فقط ويژة مکزيکي‌ها نيست. همة انسان‌ها، در لحظاتي از زندگيشان، خود را تنها احساس مي‌کنند. و تنها هم هستند. زيستن يعني جداشدن از آن‌چه بوديم براي رسيدن به آن‌چه در آيندة مرموز خواهيم بود. تنهايي عميق‌ترين واقعيت در وضع بشري است. انسان يگانه موجودي است که مي‌داند تنهاست و يگانه موجودي است که در پي يافتن ديگري است.

طبيعت او- اگر بتوان اين کلمه را درمورد بشر به‌کار بُرد که با «نه» گفتن به طبيعت، خود را «ساخته» است - ميل و عطش تحقق بخشيدن خويش در ديگري را در خود نهفته دارد. انسان خود درد غربت و بازجستن روزگار وصل است. بنابراين آن‌گاه که او از خويشتن آگاه است از نبود آن ديگري يعني از تنهايي‌اش هم آگاه است.

جنين با دنياي پيرامون خود يکي است؛ زندگي نابِ خام است، ناآگاه از خويشتن. وقتي که زاده مي‌شويم رشته‌هايي را مي‌گسليم که ما را به زندگي کور زهدان مادر- جايي که فاصلة ميان خواستن و ارضا نيست- پيوند مي‌داد. ما اين تغيير را چون جدايي و از دست دادن، چون وانهادگي، چون هبوط به دنيايي غريبه و خصم درمي‌يابيم. بعدها اين حس بدوي از دست دادن تبديل به احساس تنهايي مي‌شود، و باز بعدتر به آگاهي: ما محکوم بدان نيز هستيم که از تنهايي خويش درگذريم و پيوندهايي را که ما را با زندگي در گذشته‌اي بهشتي مربوط مي‌ساخت، دوباره برقرار کنيم. ما همة نيروهايمان را به کار مي‌گيريم تا از بند تنهايي رها شويم. براي همين، احساس تنهايي ما اهميت و معنايي دوگانه دارد: از سويي آگاهي برخويشتن است، و از سوي ديگر آرزوي گريز از خويشتن. تنهايي -اين وضع محتوم زندگي ما- در نظر ما نوعي آزمايش و تطهير است که در پايان آن عذاب و بي‌ثباتي ما محو مي‌شود. به هنگام خروج از هزار توي تنهايي، به وصل، به کمال و هماهنگي با دنيا مي‌رسيم.

در زبان رايج اين دوگانگي با يکسان شمرده شدن تنهايي و رنج انعکاس مي‌يابد. درد عشق همان درد تنهايي است. آميزش و تنهايي مخالف هم و مکمل هم هستند. نيروي رهايي‌بخش تنهايي به احساس تقصير گنگ و درعين حال زندة ما روشني مي‌بخشد: انسان تنها «به دست خدا منزوي شده است» تنهايي هم جرم ما و هم بخشودگي ماست. مجازات ماست اما در عين حال بشارتي است بر اين‌که هجران ما را پاياني است. اين ديالکتيک بر همة زندگي بشر حکمفرماست.

آدمي مرگ و تولد را به تنهايي تجربه مي‌کند. ما تنها زاده مي‌شويم و تنها مي‌ميريم. هنگامي ‌که از زهدان مادر رانده مي‌شويم، تلاش دردناکي را آغاز مي‌کنيم که سرانجام به مرگ ختم مي‌شود. آيا مرگ يعني بازگشت به زندگي مقدم برزندگي؟ آيا مرگ يعني بازگشت به زندگي جنيني که در آن سکون و حرکت، روز و شب، زمان و ابديت ضد هم نيستند؟ آيا مردن يعني بازماندن از زيستن به عنوان موجود و سرانجام رسيدن قطعي به بودن؟ آيا مرگ حقيقي‌ترين شکل زندگي است؟ آيا تولد مرگ است و مرگ تولد؟ هيچ نمي‌دانيم. اما با آن‌که هيچ نمي‌دانيم، با همة وجود در تلاشيم تا از اضدادي که عذابمان مي‌دهند بگريزيم. همه چيز -آگاهي از خويشتن، زمان، منطق، عادات، رسوم- ما را گمگشته‌گان زندگي مي‌کند، و در عين حال همه چيز ما را به بازگشت، به فرود آمدن در زهدان آفريننده‌اي مي‌خواند که از آن بيرون افکنده شده‌ايم. آن‌چه از عشق مي‌خواهيم (که ميل است و عطش وصل و اراده به افتادن و مردن و نيز دوباره زادن) اين است که پاره‌اي از زندگي، پاره‌اي از مرگ حقيقي را به ما بچشاند. عشق را براي شادي يا آسودن نمي‌خواهيم، براي جرعه‌اي از آن جام لبالب زندگي مي‌خواهيم که در اضداد محو مي‌شوند، که در آن زندگي و مرگ، زمان و ابديت به وحدت مي‌رسند. به گونه‌اي گنگ پي‌ مي‌بريم که زندگي و مرگ جز دو نمود متضاد اما مکمل از واقعيتي واحد نيستند. آفرينش و انهدام در عمل عشق يکي مي‌شوند و انسان در کسري از ثانيه نگاهي بر صورت کامل‌تري از هستي مي‌اندازد.

در دنياي ما عشق تجربه‌اي تقريبا دست نيافتني است. همه‌چيز عليه عشق است: اخلاقيات، طبقات، قوانين، نژادها و حتي خود عشاق: زن براي مرد هميشه آن «ديگري» بوده است، ضد و مکمل او. اگر جزئي از وجود ما در عطش وصل اوست، جزة ديگر -که به همان اندازه آمر است- او را دفع مي‌کند. زن شي است، گاه گران بها، گاه زيانبار، اما هميشه متفاوت. مرد با تبديل کردن زن به شي‌و با دگرگون کردن او به نحوي که منافع، خودخواهي، عذاب و حتي عشقش انشا مي‌کند، زن را به يک آلت، به وسيله‌اي براي کسب تفاهم و لذت، راهي براي رسيدن به بقا دگرگون مي‌کند. چنان‌که سيمون دوبووار گفته است، زن بت است، الهه است، مادر است، جادوگر است، پري است اما هرگز خودش نيست. بنابراين روابط عشقي ما از همان آغاز تباه شده است، از ريشه مسموم است. شبحي بين ما حايل مي‌شود و اين شبح تصوير اوست؛ تصويري که ما از او پرداخته‌ايم و او خود را بدان آراسته است. وقتي که دست مي‌بريم تا لمسش کنيم، حتي نمي‌توانيم تن و جسم بي‌تفکرش را لمس کنيم. چون اين توهمِ جسمِ تسليمِ رامِ مطيع هميشه حايل مي‌شود. و براي زن هم همين اتفاق مي‌افتد: او خود را فقط به شکل شي مي‌بيند، به شکل چيزي «ديگر». او هرگز بانوي خويش نيست. وجود او بين آن‌چه واقعا هست و آن‌چه تصور مي‌کند هست تقسيم شده است، و اين تصوير تصور چيزي است که خانواده‌اش، طبقه‌اش، مدرسه‌اش، دوستانش، مذهبش و عاشقش به او تحميل کرده‌اند. او هرگز زنانگي‌اش را بروز نمي‌دهد چون اين زنانگي خود را هميشه به شکلي نشان مي‌دهد که مردان براي او ساخته‌اند. عشق امري «طبيعي» نيست. عشق امري بشري است، بشري‌ترين رگه در شخصيت انسان. چيزي است که ما از خود ساخته‌ايم و در طبيعت وجود ندارد. چيزي که ما هر روز خلق مي‌کنيم و منهدم.

اين‌ها که گفتيم تنها موانع ميان عشق و ما نيستند عشق انتخاب است... شايد انتخاب آزاد تقديرمان: کشف ناگهاني پوشيده‌ترين و سرنوشت‌سازترين جزة هستي ما. اما انتخاب عشق در جامعة ما ناممکن است. برتون در يکي از بهترين کتاب‌هايش -عشق ديوانه- مي‌گويد از همان آغاز دو منع عشق را محدود مي‌کند: مخالفت اجتماعي و انديشة مسيحي گناه. عشق براي آن‌که متحقق شود بايد قوانين دنياي ما را زير پا بگذارد. عشق رسوا و خلاف قاعده است؛ جرمي است که دو ستاره با خارج شدن از مدار مقررشان و به هم پيوستن در ميان فضا مرتکب مي‌شوند. مفهوم رمانتيک عشق که متضمن گسستن و گريختن و فاجعه است يگانه مفهومي از عشق است که امروز ما مي‌شناسيم چون همه‌چيز در جامعة ما مانع از آن است که عشق انتخابي آزاد شود.

زن در تصويري که جامعة مذکر بر او تصوير کرده محبوس است، بنابراين اگر به سراغ انتخاب آزاد برود مانند اين است که حصار زندان را شکسته است. عاشقان مي‌گويند «عشق او را دگرگون کرده است، عشق او را آدمي ديگر کرده است.» و حق با آن‌هاست. عشق زن را به کلي دگرگون مي‌کند. اگر جرئت کند عشق بورزد، اگر جرئت کند خودش باشد، بايد تصويري را که دنيا او را در آن محبوس کرده است نابود کند.

مرد نيز از انتخاب بازداشته مي‌شود. محدودة امکانات او بسيار تنگ است. او زماني‌که بچه است زنانگي را در مادر يا خواهرش کشف مي‌کند، و پس از آن عشق با مناهي يکي مي‌شود. وحشت و جاذبة زناي با محارم عشق جسماني ما را مشروط مي‌کند. هم‌چنين زندگي نوين خواهش‌هاي نفساني ما را به افراط نزديک مي‌کند؛ و در همان حال خواهش‌ها را با انواع منع‌ها عقيم مي‌گذارد: منع‌هاي اخلاقي، اجتماعي و حتي بهداشتي. جرم هم مهميز و هم لگام خواهش است. همه‌چيز انتخاب ما را محدود مي‌کند. ما بايد عميق‌ترين محبت‌هايمان را با تصويري منطبق کنيم که ردة اجتماعي ما در زن مي‌پسندد. عشق ورزيدن به فردي از نژاد ديگر، فرهنگ ديگر، يا طبقه‌اي ديگر دشوار است، اگر چه کاملا ممکن است که مردي سفيدپوست عاشق زني سياه‌پوست شود، يا زني سياه‌پوست عاشق يک چيني شود يا «نجيب‌زاده‌اي» عاشق کلفتش بشود و... اما اين ممکن بودن‌ها ما را از شرم سرخ مي‌کند، و چون از انتخاب آزاد بازداشته مي شويم، زني را از ميان آن‌ها که «مناسب» هستند به همسري برمي‌گزينيم. هرگز هم اقرار نمي‌کنيم که با زني ازدواج کرده‌ايم که عاشقش نيستيم؛ زني که شايد عاشق ما باشد، اما نمي‌توانيد خود واقعي خودش باشد. سوان مي‌گويد: «و فکر اين‌که بهترين سال‌هاي عمرم را با زني تلف کرده‌ام که انگ من نبوده است.» بيشتر مردان عصر جديد مي‌توانند اين جمله را در بستر مرگ خود تکرار کنند و بيشتر زنان عصر جديد هم فقط با تغيير يک کلمه مي‌توانند اين کار را بکنند.

 

 

 

برگرفته از: دیالکتیک تنهایی - نشرلوح فکر

+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 15:20  توسط مریم عمرانی  | 

امروز معنای واقعی تنهایی ذهنم رو مشغول کرده بود ویاد کتاب کوچک دیالکتیک تنهایی اکتاویو پاز افتاده بودم  پاز بسیار زیبا و شاعرانه تنهایی رو توصیف کرده بود که نیاز من به دانستن این تعریف رو تکمیل نمی کرد.تصمیم گرفتم بخشی از جستجوهایی رو که امروز انجام دادم رو به اشتراک بگذارم ودر آینده نزدیک تکمیلش کنم .

 

 

احساس تنهایی ناتوانی در ارتباط با دیگران و ناتوانی در ارتباط با خود است.

هانا آرنت

 

 


احساس تنهایی و توتالیتاریسم
نویسنده:
داریوش
محمدی مجد

 

نویسنده در مقدمه خود می‌نویسد: «احساس تنهایی قبل از هر چز یك نشانه، آیت یا علامت است و بنابر ویژگی‌ای كه هر نشانه دارد، هشداردهنده است و بسته به بستری كه احساس تنهایی در آن زاده می‌شود، نشانه‌ای است كه به ما می‌گوید در آن بستر و در ارتباط با آن مشكلی داریم و مشخصا انحراف یافته‌ایم. این هشداردهنده (احساس تنهایی) در درون هر انسانی وجود دارد و به هنگام زایش چنان است كه فرد متوجه آن می‌شود...» نویسنده با تقسیم‌بندی‌های این‌چنینی عوامل موثر در بروز تنهایی اعم از وضعیت‌های سیاسی، اجتماعی، روحی روانی، اقتصادی و... را وارد بحث خود كرده و كتابی می‌نویسد كه با استفاده از مثال‌ها و آمارهای ثبت شده می‌تواند چارچوبی نسبت به قضیه ایجاد كند. كتاب «احساس تنهایی و توتالیتاریسم» را انتشارات روشنگران منتشر كرده است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 23:51  توسط مریم عمرانی  | 

آزادی چه معنایی در ذهن می سازه حتی ذهن هم با توجه به محدودیتهاش گواهی بر نقض این واژه است.ویکیپدیا منبع پیش و پا افتاده ای به نظر میاد اما با خواندن این مطلب و توجه به تناقض های درون متنی اش خالی از حسن نیست.

 

آزادی امکان عملی کردن تصمیم‌هایی است که فرد یا جامعه به میل یا ارادهٔ خود می‌گیرد. اگر انسان بتواند همهٔ تصمیم‌هایی را که می‌گیرد، عملی کند و کسی یا سازمانی اندیشه و گفتار و کردار او را محدود نکند و در قید و بند در نیاورد، دارای آزادی مطلق، یعنی آزادی بی حد و مرز است. اما چون انسان‌ها به طور اجتماعی زندگی می‌کنند، نمی‌توانند آزادی مطلق داشته باشند. زیرا آزادی بی حد و مرز یک فرد به پایمال شدن آزادی افراد دیگر اجتماع می‌انجامد. به همین سبب است که هر جامعه‌ای با قانون‌ها و مقررات اجتماعی و سیاسی و اقتصادی خاصی هم حافظ آزادی‌های افراد آن جامعه می‌شود و هم حد و مرز‌هایی برای این گونه آزادی‌ها به وجود می‌آورد. قانون‌ها و مقررات جهانی نیز آزادی‌های مردم سراسر جهان و حد و مرز‌های آن‌ها را در جامعهٔ جهانی معین و مشخص می‌کنند. تلاش‌ها و مبارزه‌های انسان در طول تاریخ زندگانی او همواره برای بدست آوردن آزادی مشروع و قید و بند زدن به آزادی مطلق فرمانروایان ستمگر و زورمندان بوده است.

جوامعی که توانسته‌اند بر حاکمان خودکامه پیروز شود و حکومت‌های فردی و استبدادی را براندازد، از آزادی‌های فردی و اجتماعی زیادی برخوردار شده است. قانون اساسی هر جامعه، اعلامیه جهانی حقوق بشر و اعلامیه جهانی حقوق کودک نمونه‌هایی از نتیجهٔ هزاران تلاش بسیاری از انسان‌ها هستند که در راه بدست آوردن آزادی‌های فردی و اجتماعی از آسایش و مال و جان خود گذشته‌اند.

امروزه با اینکه اصول آزادی‌های فردی و اجتماعی در جامعه‌های کنونی جهان معین شده‌اند، ولی هنوز راه درازی در پیش است تا این آزادی‌ها که بر قانون‌ها و اعلامیه‌ها نقش یافته‌اند در نظام‌ها و حکومت‌های سیاسی گوناگون جهان به سود مردم به کار بسته شوند. شکل‌های تازهٔ استعمار و وابستگی‌های سیاسی و اقتصادی و نطامی و فرهنگی بعضی از کشور‌ها به قدرت‌های بزرگ سبب محدود شدن و حتی از میان رفتن آزادی‌های فردی و اجتماعی در بعضی از کشور‌ها شده است.

آیزایا برلین برای آزادی حدود ۲۰۰ تعریف را ادعا می‌کند. همین امر سبب شده است که تعریف دقیفی از آزادی ارائه نشود و به تبیین مصادیق آن اکتفا شود. با این همه می‌توان برای آزادی دو شاخصه مهم در نظر گرفت. یکی فقدان مانع که این شاخصه در تعریف لغوی آزادی نیز نهفته است (در زبان‌های فارسی، انکلیسی و عربی) و دیگری امکان بروز و انجام خواست مورد نظر. برای فهم بهتر این مطلب می‌توان به پرنده‌ای در قفس اشاره کرد که پرنده را فاقد آزادی می‌دانیم چون دارای مانع است اما اگر پرنده از قفس آزاد باشد اما مجال پرواز نداشته باشد (مثلا پرهایش بریده باشد یا به خاطر ضعف امکان پرواز نداشته باشد) باز هم وی آزاد تلقی نمی‌شود. توجه به دو شاخصه فوق برای تعریف آزادی ضروری است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 18:54  توسط مریم عمرانی  | 

 

باربارا گروگر هنرمند هنر مفهومی و منتقد سینمااست. او فعالیت هنری اش را به عنوان طراح گرافیکادیتورعکس در مجلاتی مانند  مادمازل و هاوس اند گاردن و..آغاز کرد وتجربیاتش در  این زمینه بعدها به فعالیت هنری اش کمک بسیاری کرد.تلفیق شگفت انگیز تصاویر و متن در آثار او نمایه ای از قدرت حاکم فرهنگی ،هویت و همچنین موضوع جنسیت است .آثار مفهومی او از تصاویری است که از بریده جراید و تلفیق آنها با شعارهایی اعتراض آمیز وتند همراه میشوند تا در ذهن مخاطب دغدغه سئوال هایی را برانگیزد که حاوی مفاهیمی فمنیستی ،اجتماعی ،بحرانهای فردی وغیره است. شعارهایی که اعتراضی مستقیم به موضوع تحت سلطه قرار گرفتن زنان به واسطه جوامع سرمایه داری به عنوان حاشیه ای برای خرید کالاهای مصرفی و همچنین خود مصرف گرایی ونیز بحران هویت در حیطه فردی هستند.

 

 

 

http://www.barbarakruger.com/

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 0:50  توسط مریم عمرانی  | 

 "دیوار چین و کتاب­ها "* یکی از زیباترین نوشته­های بورخس از کتاب «هزارتوهای بورخس» ترجمه آقای میرعلایی است . که با خواندن آن همزمان مفاهیمی چون فرم و محتوای اثرهنری ،جاودانگی ،صدق و کذب تاریخ ، نوگرایی و ... در ذهن خواننده به پرسش گرفته می­شوند.* بورخس می­گوید:"همه صورت­ها (فرم­ها)خاصیت خود را در خود دارند ونه در محتوای فرضی خود. و این نکته یا نظریه­ی"بندتو کروچه " نیز وفق می دهد . و نیز "پاتر"در سال 1877 می­گفت:

 «...همه هنر ها آرزوی رسیدن به وضع موسیقی را دارند که چیزی نیست مگر "صورت"»

موسیقی، حالات وجد،اساطیر،چهره­های شکسته از زمان ، بعضی از شفق­ها و بعضی از جاها می­خواهند چیزی به ما بگویند یا چیزی به ما گفته­اند که هرگز نمی­بایست آنها را فراموش کرده باشیم و یا در شرف آنند که چیزی بما بگویند . این حالت قریب­الوقوع کشفی است که هرگز رخ نخواهد نمود شاید همان رمز زیبایی و هنر باشد.(ص134 )

 * از آقای دکتر عطارد که خواندن این مطلب را به من گوشزد کردند بسیار سپاسگزارم.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 12:59  توسط مریم عمرانی  | 

نمی دونم اینکه یک حکومتی قوانین فردی را بالاجبار

به مردم تحمیل کنه بدتره یا اینکه با تبلیغات و مدیا و

هر رسانه دیگری بلا هایی به سرشون بیاره که نمی

-فهمند از کجا اومده ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 16:23  توسط مریم عمرانی  | 

http://humanities.sas.upenn.edu/Images/chicagop.gifhttp://www.accd.edu/sac/vat/arthistory/arts1304/Chicago1.jpgشاید هنر را نتوان به دو دسته هنر زنان ومردان تفکیک کرد اما میتوان آثاری را که محوریت موضوع درآنها زن باشند را جداگانه بررسی کرد واصطلاحا  آنها را هنر  زنان نامید .یکی از هنرمندان به نام که موضوع زنان و نا دیده گرفتن جایگاه آنان  در عرصه های مختلف اجتماعی وغیره را در طول تاریخ محور خلق خود قرار داده است ، جودی شیکاگو امریکاییست.

اثر معروف او (میهمانی شام ) ،اهمیت بسیاری در تاریخ هنرهای فمینیستی دارد تاجایی که برخی آن را مانیفست هنرهای زنان می دانند . مطلب زیر که  همسرم در گرد آوری آن بمن کمک بسیاری کرده است ،در مورد همین اثر است :

 

پشت میز شام

 

 

ضیافت شام (1974)عنوان اثری است که محور چیدمان عناصر آن بر تفاوت آشکار زنان شکل گرفته است . در این اثر جودی شیکاگو به 39 زن که در تاریخ هنر به نحوی تاثیر گذار بوده اند و سهم به سزایی در شکل گیری تمدن داشته اند توجه کرده است که این زنان از میان 999 زن دیگر که نام آنها کمتر شهرت یافته انتخاب شده است . او در آثار بعدی خود به موضوعاتی چون تولد کودک ، هولوکاست و تلقی زن ها از مردها ÷رداخته است. شیکاگو بنیانگذار جمعیت تحصیل هنری زنان است .

در ضیافت شام هر یک از غذاها که بر سر میز بزرگی چیده شده است به مثابه سمبل و شمایلی از هویت جنسی هر یک از این زنان و بالطبع نقش آنان در تمدن سازی تمثل یافته اند. شیکاگو سعی دارد نشان دهد که نقش مهم جنسیت این زنان در تکوین تمدن با شخصیت های خاص ،متفاوت و بس ÷یچیده ی آنها ، نادیده انگاشته شده است . او اثر خود را " جشن دستاوردهای زنان در مقابل تمامی ÷یچیدگی ها و تحلیلهای مبهم در تکوین تمدن" می داند.

ضیافت شام را اثری دانسته اند که بازگشت و عطف توجه به نفس اثر هنری و نه هنرمند را در خود دارد به همین دلیل این اثر به یکی از مهمترین آثار هنر مدرن امریکا بدل شد.  شیکاگو هنر را قدرتی برای استحاله روشنفکرانه و تغییر اجتماعی میداند. با همین نگرش بود که شیکاگو در اثر خود یعنی ضیافت شام از میان 999 زنی که تنها نام انها در چیدمان او بر روی لام÷ های طلایی نوشته شده بود 39 زن را از میان حوزه بسیار گسترده ای از دانش بشر انتخاب کرده بود .این حوزه انتخاب شامل الهه ها(رب النوع ) ، شاعران ، نویسنده ها ، فمینیست های متقدم ،هنرمندان و بسیاری زمینه  های دیگر بود.

به عنوان مثال یکی از زنهایی که در چشن جودی شیکاگو شرکت داده شده بود الهه اسطوره ای ایشتار بود . او هزاران سال توشط زنان و مردان "مسپوتامیا" ÷رستش می شد . حضور ایشتار جایگزین شدن مردسالاری به جای زن سالاری را در روند تاریخ به بیننده یادآور می شود.  ایشتار نماد بزکت افرین بودن بخشاینده زندگی و قدرت هستی بخش و شان والا و مقام رفیع زن در دنیای باستان است .

زن دیگری که در ضیافت شام شیکاگو شرکت داده شده بود "امیلی دیکینسون" بود که در قرن نوزدهم میزیست .او زنی شاعر بود به دلیل زن بودن قادر به انتشار آثار خود نبود . دیکینسون 1775 شعر سروده بود که تنها امید او این بود که اشعارش پس از مرگ وی منتشر شوند. دیکینسون نماد زن تنهای امروزی است که در سرتاسر زندگی خود محکوم به مبارزه است و تنها موفقیت و پیرزوی او بعد از مرگش حاصل می شود. اشعار دیکینسون که در در عصر ویکتوریایی انگلیس سروده شده بود بالاخره  بعد از مرگ او به چاپ رسید به کونه ای که امروز او را در رده شاعران تراز اول به حساب می اورند.

 

 

 

هدف شیکاگو ازبرپایی این ضیافت احیای اهمیت به فعالیت هایی بود که زنان به  آنها می پرداختند و در طول تاریخ این فعالیتها به واسطه حضور مسلط نظام مردسالارانه به حاشیه رانده و کم اهمیت جلوه داده شده بود.  به همین جهت هدف او این بود که در این چیدمان فعالیت زنانی را به نمایش درآورد که با محیط پیرامون خود درگیر شده و منطق حاکم بر ان را نپذیرفتند. یکی از مهمترین اهدافی که شیکاگو در این اثر خود دنبال می کرد شالوده شکنی تفاوتی بود که منطق مردانه بین هنر سطح پایین و هنزر متعالی برقرار کرده بود . شیکاگو با به نمایش درآوردن آثار هنرمندان زنی که به صنایع دستی و حتی ساخت سرامیک و نقاشی روی ظروف چینی پرداخته بودند و با تلفیق آنها با اثار هنری دیگر موفق شد یکی از مهمترین وجوه فارقی که کارهای هنری زنان به حاشیه رانده بود به چالش بکشد.

جودی شیکاگو به سبب خلق همین اثر رهبری جنبش زنان هنرمند را در عصر حاضر به عهده دارد . او در سال 1939 در امریکا به دنیا امده و هنوز به فعالیت هنری خود ادامه میدهد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 10:8  توسط مریم عمرانی  | 

 

 

 

 

به مونا

 

 

درست می گویی انسها ازاینرو زنده اند که نقشی دارند اگر نقشی برای بازی نداشته باشند ........

یاد این نوشته افتادم . برایت می نویسم.

 

تو یک رویای نا امیدانه هستی .نه رویای انجام کاری بلکه تنها رویای بودن .

هر لحظه آگاه وهوشیار و در عین حال آن برهوتی که میان تصوری که خودت از خودت داری باتصور دیگران از تو فاصله انداخته است .احساس سر گیجه و نیاز مداوم و سوزنده به نقاب از چهره بر افکندن و بالاخره شفاف شدن  خلاصه شدن و همچون شعله ای خاموش شدن . هر لرزش صدا دروغی  خیانتی است .

هر هیبتی اشتباهی و هر لبخندی شکلکی است .نقش همسر نقش دوست  مادر و معشوقه کدامیک بدتر است؟ کدامیک بیشتر تو را شکنجه داده ؟ایفای نقش بازیگریبا صورتی جذاب ؟ نگه داشتن همه اجزاء با دستی آهنین ؟کجا بود که شکست ؟کجا بود که تو شکست خوردی ؟آیا بالاخره این نقش مادر بود که کار تو را ساخت؟قطعا نقش الکترا نبود (نقشی که بازیگر قبل از سکوت به تمرین آن مشغول بود .)آن نقش به تو استراحتی داد .در واقع الکترا باعث شد تا تو بتوانی خودت را کمی بیشتر سرپا نگه داری.بهانهای بود برای بازیهای سطحی ترت در نقش های دیگرنقشهای زندگی واقعی . اما وقتی الکترا تمام شد دیگر چیزی نداشتی که پشت سرت پنهان کنی دیگر بهانه ای نمانده بود و به این ترتیب تو ماندی و این دل به هم -خوردگی و این نیاز به حقیقت . خودت را بکشی ؟ نه کار زشتی که نباید کرد.اما می توانستی ساکت بمانی . در این صورت دست کم دیگر دروغ نمی گویی.می توانی خودت را محبوس کنی .به این ترتیب دیگر مجبور نیستی نقش بازیکنی صورتکی به چهره بگذاری و شکلک های دروغین بسازی. یا لابد این طور فکر می کنی . اما حقیقت به تو نیرنگ می زند . مخفیگاه تو مهر و موم نیست. زندگی از هر روزنه ای به درون نشت می کند و تو مجبوری که عکس العمل نشان دهی .هیچکس نمی پرسد آیا این بازتاب اصیل است یا نه و آیا تو واقعی هستی یا ساختگی . این تنها در تئاتر مسئله مهمی است . راستش را بخواهی حتی در آنجاهم مهم نیست . من می فهمم تو عمدا ساکت می مانی و حرکت نمی کنی . تو این فقدان اراده را در وجودت نظام بخشیدی . تو را تحسین می کنم .فکر می کنم باید آنقدر بازی در این نقش را ادامه دهی تا علاقه ات نسبت به آن از دست برود.وقتی این نقش را تا به آخر بازی کردی می توانی آنرا هم مثل نقشهای دیگرت رها کنی،

  (برگمن – تورانی - پرسونا – ص 29)

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 13:14  توسط مریم عمرانی  | 


هویت

تعریف فرهنگنامه ای هویت بعد به این قسمت اضافه می شود.متاسفانه

در حال حاضر  به هیچ دایره المعارفی دسترسی ندارم .از این قسمت

می گذرم  تا تحلیل خودم را بنویسم :

وقتی کسی قصد معرفی خودش را دارد شاید بعد از نام و سال و مکان به فکرهویت خود بیافتد ،اما واقعا هویت یک شخص را چطور میشود تعریف کرد؟هویت یک آدم به کارهاییست که انجام داده یا به آرزوههایی که دارد؟هویت آدم به اموریست که همیشه می خواسته عملی شوند یا دستاوردهایی که به دست آورده است ؟وقتی در مورد جمع و اجتماع حرف می زنیم اونهم در حوزه های وسیع مثل یک کشور شاید بشود یک تعریف کتابخانه ای از هویت کرد که البته باز هم شک دارم ،اما وقتی بیک فرد می رسیم اصلا قضیه ساده و آسان نیست ،شاید بتوان مجموعه ای از صفت ها را به یک آدم نسبت داد مثلا در مورد پله های اجتماعی که طی کرده است  یا تحلیل های روانشناختی که میشود در موردش بکار برد که همه اونها هم تئوری های ناقصی هستند که به همین زودیها ممکن است که نقض شوند۰

منهم میتونم بگم جزو اشخاصی هستم که یک چیزهایی کسب کردم ،آرزوهای زیادی دارم که در مورد برخی از اونها به یاس رسیدم و به بعضی هاش هنوز امیدوارم . صفتهایی بهم نسبت داده شده که بعضی از اونها اینقدر ضد و نقیض هستند که از ذکرشان به نتیجه نخواهیم رسید .

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 13:25  توسط مریم عمرانی  |